پوریا پوریا ، تا این لحظه: 17 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

پوریا پسر مهربون من

در حکایت سفری که گذشت 2

این عکس ها مربوط میشه به همون اطراف ویلای عزیز که ما اون چند روز مقر اصلیمون اونجا بود هرجا که میرفتیم بالاخره شب رو برمیگشتیم اونجا امان از آفتاب های سوزان و هوای سرد گزارش تصویری از سفر اینجا دیگه واقعا خسته شده بود و رو چمن ها دراز کشیده بود و هر چی بهش می گفتیم پاشو بریم می گفت نه خسته شدم می خوام بخوابم بچم دیگه کلافه شده بود از این همه لباس و کلاه کلفت اینجا هم کلاهش رو درآورد تا موهاش حسابی هوابخوره عزیزم تعجب کرده از این شرایط آب و هوایی و داشت بهش تفکر می کرد که چه جوری میشه که اینجوری میشه ...
4 مرداد 1391

در حکایت سفری که گذشت

امروز بالاخره وقت کردم تا بیام و یه سریع از عکس های پوریا رو توی سفرمون رو بذارم رو وبلاگش تا بزرگ که شد ببینه و لذت ببره این عکس ها مربوط میشه به ییلاقات گیلان سمت لاهیجان سیاهکل (دیلمان) جایی که قبلا محل حکومت دیلمیان بود. فکر کنم به قندعسل ما حسابی خوش گذشته و تا می تونست از هوای تمیز و سردش لذت برد و از شر دود و دم تهران برای هفت هشت روزی در امان بود. این عکسا مربوط میشه به جنگل رفتنمون با عمو افشین و زن عمو و عمو عباس و زن عمو (عموی خودم) که اونها هم دو تا دختر دارن مرضیه و ثنا که حالا تو ادامه چند تا عکس ازشون می ذارم   صبح که داشتیم می رفتیم هوا خیلی عالی بود و تی شرت تن پوریا عسل کردم ولی یه کم که گذشت هوا سرد شد...
4 مرداد 1391
1